حالم
به هم می خورد
حالم از حالم.
حتمیتی عجیب در دین نهفته است.
تو می گویی به من
که سرگردانم.
تعصب ِ غریبی در دلت
زبانه می کشم!
چرا، چرا نمی گویم؟
بیمارم
بدون منطق و معنی
حکم می رانی.
بدون منطق و معنی
دیوارم .
عمید
۳ تیر ماه ۱۳۸۷
تهران
دو شعر از احمد رضا احمدی
در انتظار باران
فقط مرا به نصفی سیب مهمان کن
بهار را برتنم خالکوبی کن، مرا کافی است
تنها به کوچه می روم
ازعابران ساعت وقوع خوشبختی را می پرسم
عابران : اخمو ، کج خیال و عبوس جواب
مرا نمی دهند
کوچه انبوه از سبد های خالی است که
در انتظار باران هستند
کلاف هایی از ابریشم در کوچه بی صاحب
مانده اند
کسی نیست کلاف ها را به خانه برد
در خانه ها بسته است
از این جهان
ازاین جهان ِ پیر حذر می کنم
در خیابان های ِ خلوت غروب را به نام کوچکش
صدا می کنم
جهان پیر می خواهد مرا انکار کند
چشمان من به در است که تو پس از این
سالیان با همان پیرهن گلدار از راه برسی و ساعت
حرکت هواپیما را به من اشتباه بگویی
کبوتران چابک و هراسان سراسیمه ما را از
خواب بیدار می کنند که صبح است
برخیزید
شقایق ها از گل دادن فارغ شده اند
جوجه های کبوتران مشتاق اند که تو به آنها
دانه بدهی
بر لبانم دانه های کبوتر و آه مادران داغدیده
آماس می کند
سرم را پایین می اندازم که مرگ از فراز
سرم عبور کند
مرگ عبور کرد دخترک جوان را نشانه
گرفت
پس من هنوز فرصت زندگی دارم.
احمد رضا احمدی
" چای در غروب جمعه روی میز سرد می شود"
مردی درون من
کلمه ها را می جوم
تا عمقی بیابم.
ترکیب های بسته ی احساس
مرا اسیرکرده.
مردی درون من،
رودررویِ گسیختگی تمدن
ایستاده
و سیگار می کشد.
مردی درون من،
در فلسفه های مدرن
می میرد.
مردی درون من،
در چهره سیاه شهر
خیره می ماند،
و به سعادت می اندیشد!
کلمه ها را می جوم
تا معنی ام را بیابم.
مردی درون من،
خسته است.
عمید
۱۸ بهمن ۱۳۸۵
کرمانشاه
بهانه
بی تو،
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان،
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود،
و فلسفه بود،
و ساندویچ دل و جگر.
مست
دست خدا،
در جهنم من پیدا نیست.
پدری مست،
به دخترش ناسزا گفت، - پست.
روح ِ زنش را می خورد.
گریه های حل شده در نفس هایش...
دختر شکسته است.
جهنم همین جاست.
راه حلی نمی یابم...
: تو را که می توانم بکشم!
دست خدا!!
کجایی پس؟!
دختری در جهنم،
مادری در آتش،
پدری مست.
عمید
۱۲ فروردین ۱۳۸۷
تقدیم به زنی در جهنم
از پشت در
پشت همین در گذاشته ام
اتفاق ها بخوابند
باز نکنید!
از دست زدن به پنجره ها منع شده ام
خود خواسته
درز درها را گرفته ام
و گذاشته ام آن طرف صداها آرام بگیرند
این طرف
در گزارش نورها نیامده بود
پرده ها با رنگ های ضخیمی کشیده اند
که چیزها به خودی خود
و چشم ها چه گونه؟
از پشت در می گویم
به نزدیکانم برسانید
او در تاریکی های اتاق خودش زندگی می کند
با کنج های عنکبوت خودش
همچنین
شادی چهار کلمه من نیست
و ترس از لبه های نور
هرگز
شب را به زندگی ام تخفیف نداده است.
مهدی مرادی
از مجله بایا
بهاریه !
بهار به قلب های ِخالی ما چشم دوخته است
و از ایمان های عمیق ما می گذرد.
بهار
از خدای روشن ِ قلب های ما می گریزد.
خدایی که پشت ِ پنجره های بسته ی خانه هامان
زندگی می کند!
بهار خنده های خالی از شادی ما را نمی فهمد
گریه های خالی از غم ...
بهار از سردی نگاه ما می لرزد...
بهار از زندگی ما می ترسد...
برای جوانه زدن چه بهانه ای غیر ِبهار می خواهی!
عمید
۸۷/۱/۱
عید تون مبارک...
شاد باشید.
آزگار
چقدرِ آزگار باید بگذرد تا ازآن ِ تو نباشم
و این نظم چندش آوری که می گفتی:
در دل این جهان نهفته است.
من از این دیوار های منظم بیزارم.
بهانه ام برای زندگی، غربت یک سیگاراست،
و معتادم
معتاد ِ لحظه های عشق.
چقدرِ آزگار باید بگذرد تا مال ِ تو نباشم.
20 اسفند 1386
یک شعر بهاری
مرگ ِ " نازلی"
" نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس ِ پیر.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبودن شدن، خاصه در بهار..."
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان ِ خشم بر جگر ِ خسته بست و رفت...
" نازلی ! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه ی مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته است ! "
نازلی سخن نگفت ،
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت...
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت...
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گل داد و مژد داد: " زمستان شکست!"
و
رفت...
احمد شاملو
هوای تازه
خرافه
کوچه پس کوچه های تنم، پر از شکوه خرافه است!
شکوه دین...
و ترس ...
باید گوشه ای برای فریاد کشیدن باشم.
آن لحظه که مرا بی سبب می زدند،
بی سبب می زدند.
حقیقتی هست، می دانم
اما باید فرار کرد...
عمید
۲۶ بهمن ۱۳۸۶